عشق

اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت

ولی بی لطف و احسانت چگونه؟ شوم نا خوانده مهمانت چگونه؟

تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم

پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم

تو دریایی ومن تنها غریق مانده در باران

تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم

درین بازار بی مهری به دیدار تو شادم

تو شادم کن که سوز غم رآمد از نهادم

تو میگفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب

صدایت میزنم اما رسی آیا رسی آیا به دادم

کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم

به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳