دلت واسه قلمم تنگ شده بود يا خودم؟

 

از روزيکه جادوی نگاهت راازمن گرفتی قلم سحرآميزم بادستانم بازی نميکند. توان نوشتن حرف دل را به صفحه ندارد. انگار او هم ميداند عشق بر هر چه اثر کند انعطاف پذيرتر ميشود پس چرا تو؟؟؟؟؟؟؟

هنوز فراقت را باور نکردم ، چشماني که هيچ گاه به من خيره نماند فراموش نکردم. يادت هنوز هم با من است وازغمم نمی کاهد.

  گرم ياد آوری يا نه من از يادت نمی کاهم. تو را من چشم درراهم!

سراسر اين وبلاگ پرشده ازالتهاب يک عشق. گاهی به اوج محبت می رسدومرا به سرودن ترانه ای عاشقانه وا می دارد و گاهی به حضيض ذلت و نفرت که محنت سخن گفتن از بی وفايي يار رابرچون منی هموار ميسازد.

گاه از ناز می نويسم وزمانی از نياز. گاه از کبوتران عاشق وزمانی هم ازسلطان قلبت شقايق.

اما بي تو چيزی برای نوشتن ندارم. سرودن به چه کارم مي آيد وقتی مرجع کلامم هيچ کس باشد؟! چطور از حرارت عشق بگويم وقتی در وجودم خاموشش کردند؟ می گويند

کمترين فاصله از دشمنی تا دوستی يک لبخند است و از جدائی تا پيوند يک قدم ، از نفرت تا علاقه يک محبت و از عداوت تا صميميت يک گذشت ؛ ولی کمترين فاصله عشق ما از آغاز تا پايان چه نام داشت؟ آنقدر کوتاه بود که اجازه انتخاب نام نمی دهد.

چرا سيب عشقمان هدف هزاران تير شد؟ يا بهتر بگويم چرا خود عشقمان را بر سر دار کرديم؟

اگر يک بار ديگر فرصت زندگی می يافتم هيچ وقت ديدار چشمانم رابرايت ميسرنمی ساختم تاباکلامت جانم را به آتش بکشی.دنيا دار مکافات است وتو که خودزخم خورده هجرعشق بودی زخم فراق را بر دلی ديگر نشاندی. زمانی شاه پری قصه هايت _ که هنوز تاثير عشقش در کلامت موج می زند و يادش در خاطرات ابدي ات جامانده_ دلت را سوزاند وحالا تو دل بقيه را ميسوزانی.

مهم نيست ، اصلا مهم نيست.

کسی جرمی نکرده گر به ما اين روزها عشقی نمی ورزه.

حکايت دل من و تو مثنوی هفتاد من کاغذ نبود. در يک جمله خلاصه شدو آن جمله هم معنايش رابرايمان از دست داد. روز اول " دوستت دارم " برايت مهر  " باطل شد " بر ديگر دلها بودوحالا شده عادت روزمره که ترکش موجب مرض است. روز اول دلت رالرزاند و حالا.....

" بار خدايا از عشق امروزمان برای فردايمان چيزی کنار بگذار؛ به اندازه يک ياد از روزگار عاشقيمان ، به اندازه يک لبخند، يک نگاه ، يک خاطره، يک مشت عاطفه،

 تا آن هنگام که کوس جدايي را زديم، آن هنگام که عشقمان رو به زوال گراييد ، آن هنگام که گرمای محبت ازدستان به هم گره خورده مان و عطش عشق از فلب عاشقمان رخت بر بست، آن هنگام که آخرين برگ هم تاب مقاومت از کف داد و بي صبرانه افتاد، آن زمان که محبت جايش را به نفرت داد وخنجری برای تهديد زندگيمان شد، وآن زمان که شعله وجودمان به خاموشی گراييد ،

 آن را به ياد آوريم و به هم هديه دهيم تا دوباره بشکفد غنچه زيبای عشقمان.    آمين "

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤