؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از فكر كردن براي نوشتن خوشم نمي آيد. دوست دارم هر آنچه در دلم است بر زبانم بيايد.

امروز خالي ام. خالي و پوچ. تن به يكنواختي زندگي داده ام. امروز خاكسترم. خاكستري خاموش. آمده ام فقط پنجره جمعه را ببندم. آمده ام تا به خودم اميد دهم همچنان منتظر اولين ها هستم. آمده ام تا بدانم هستم ، حتي اگر ناچيزترين. آمده ام تا تغيير دهم حالم را.............................................

ديشب تو قرآن خواندم: "خداوند حال هيچ قومي را تغيير نخواهد داد ، مگر اينكه آن قوم ابتدا حال خود را تغيير دهد."  

 

 

پنجره بازه به بارون ، من ولي دلم گرفته

 

غروب جمعه مثل هميشه غم آلود و دل انگيز بود. هواي گرفته و نم نم بارون و يه پنجره كوچك باز دست به دست هم داده بودند تا غروب را كامل كنند. مرا با انديشه هايم به كنار ساحل جايي كه موجها فراز و نشيبهاي زندگي را به رخت مي كشند برد. وقتي فكرم به نهايت رسيد و از همه چيز بريدم ، به تو رو آوردم. خدايا! من شك ندارم كه صدايم را مي شنوي. پس اينبار با تو مي گويم:

 

اينك اين منم!

اين منم ، حالا رو به روي تو!

كوچك

خوار

خسته و حقير

نه عذري دارم ، نه بهانه

نه پناهي

نه توضيح و نه توجيه

نمي توانم بگويم: نكردم

چطور انكار كنم؟

چه فايده اي به حالم دارد انكار؟

اشتباه خلقتت اين بود که در ذهنها فقط توبه شب قدر را نهادی

وبرای رعايت قانون ترس از پليس را

اما من ميگويم هميشه به جز دوفرشته

همه شاهد بودند ، همه اعضاء و اندامها

شاهدان هر چه كرده ام

مي دانم ، با تمام وجود مي دانم

بي هيچ ترديدي

كه تو از چيزهاي بزرگ از من سوال خواهي كرد

از اموري بزرگ نه از ناچيزها

تو قاضي عدلي كه ستم نمي كند

و همين عدل تو ، درست همين عدل توست

كه مرا گرفتار خواهد كرد

 

وقت دارايي فقيرم

چه رسد به حالا كه وا قعا فقيرم!

وقت دانايي ، نادانم

چه رسد به حالا كه واقعا نادانم!

سرعت تبديل تدبيرها و تقديرهاي تو

نمي گذارد بندگان عاقل

در دوره بخششها ، مغرور شوند

يا در دوره گرفتاري ها، مايوس

من همان كارهايي را مي كنم كه از مثل مني بر مي آيد

و تو همان كاري را مي كني

كه از بزرگواران بر مي ايد

خيلي پيش از آنكه كوچكي و ناتواني من معلوم شود

تو در اوصاف خود گفتي

كه لطف داري و مهرباني

حالا كوچكي من آشكار شده

پس كجايند آن اوصاف لطف و مهرباني؟

آيا سراغ من نمي آيند؟  

 

 

کي حرفا مو گوش مي کنه ؟ حرف من خسته گنگ

 

بي تو چه نيازي به نوشتن؟ بي تو چه نيازي به زندگي؟ بي تو از كدامين قصه مبهم زندگي بگويم يا كدامين شب دلهره را به تصوير بكشم؟ بي تو نقش رخت را در کدامين آينه تمام قد بيابم؟ بي تو زيستن را در آغوش مهر کي تجربه کنم؟

اما نه! ديگر نمي خواهم با تو ، از تو بگويم. بس نيست؟

- بقول شريعتي " خدايا چگونه زيستن را به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت."  

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤