خالي ام ، بد جوري...مثل آدمي که رسيده به آخر خط و زده به سيم آخر. مثل يک طبل تو خالي ولي بي صدا و خاموش. شده ام ته مانده احساس يک بي معرفت که راه نظر دادن را هم بسته. شده ام مجموعه اي از حسهاي پيچيده و درهم. حالم بد نيست. اصلا خوشحالم! خيلي نه. يه کمي. شده ام قصه يک درد قديمي نه روي پيشاني بلکه دقيقا وسط دل صاحب مرده. شده ام بازيچه دست خدا و ابليس. شده ام مثل تشنه حتي عاشق سراب. مثل وصف ساده يک عيش مبهم. مثل درک نکردن گذر زمان...

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤