يادش به خير

 

دارم به تو مي نويسم...به تو كه عزيزتريني...

 

دارم اميد عاطفتي از جناب دوست

كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

 

آن روزها ، آن روزهاي نه چندان دور..چه حالي داشتم..چه زندگي اي..وقتي همه عمرم با خدا بود. از صبح كه بلند مي شدم براي نماز صبح ، ذكرم يا علي بود. تو راه مدرسه و بعدا دانشگاه مدام زمزمه ميكردم همه اسامي خدا را. سرم به نشانه متانت پايين بود ، دلم به نشانه خاكي بودن ، نجيب بود و چشمم پاك پاك. حواسم به خودم بود چون مي دانستم خودشناسي اول معارف است. سرم با كلاس خودشناسي و اخلاق و تفسير گرم بود. عشقم هم بود شيخ مرتضي تهراني. شبها هم اذان نگفته مسجد بودم. خيلي وقتها نماز صبح خوانده ميامدم. هنرم روزه و اعتكاف بود. شبهاي محرم و احياء هم به هزار گناه نكرده اعتراف مي كردم و با آه و زاري تو سر خودم مي زدم.

 

اما چه شد؟ چه شد كه ذهنياتم تغيير كرد؟ روزگارم عوض شد. دلم هوايي شد. دلم خالي شد و بعد پر شد. پر شد از چيزهاي نديده و نشنيده. ترك شاهد و ساغر كردم به كمال. مسجد را به بهانه واهي به خودم حرام كردم. فكر كردم خيلي جلو رفتم. فكر كردم خيلي مي فهمم. نمي گم اشتباه محض كردم. ولي زياده روي كردم. حالا اين روزها غروب كه مي شه ، دلم مي گيره...

 

دلم هواي پاكي كرده. هوس سادگي. دلم يه كم شجاعت مي خواد كه دوباره فرياد بزنم. دوباره با همان صورت خيس همراه نسيم بروم. بروم جايي كه من و تو باشيم و بس. دلم مي خواد دوباره شبهاي جمعه بهت بگم: من لي غيرك. دلم مي خواست تنهايي ، خستگي ، آوارگي و بيچارگي ام را به رخت بكشم. دلم مي خواد ازت بپرسم با دلم چكار كردي؟ چرا مرا به خودم واگذار كردي؟ مگه من هر شب نگفتم يك لحظه و آن مرا به خودم وامگذار....

 

چيزي ندارم بگم ، غير از اينكه: ظلمت نفسي

 

 

 

 

اي سوخته سوخته سوختني! عشق آمدني بود نه آموختني...

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤