ديگه نه!

مي تواني با من و بر عليه من باشي ، اما نيستي

مي تواني در من و همراه من باشي ، اما نيستي

مي توانی باشی و پا به پايم بسوزی و بسازی ، اما نيستي

مي تواني در بين اين همه آدم تنها کسم باشي ، اما نيستي

مي تواني پرنده غزل خوان عشقم باشي ، اما نيستي

مي توانستي در اين بازار بي مهری برای اين عاشق ساده باز هم چون خدا باشي ، اما نيستي..........................

مي دانم ديگر آهوی عشقت را در صحرای جنونم آزاد نخواهي گذاشت که رها باشد و به دور از کينه و حرص مردم به آغوش پر از مهرم باز گردد و من نيز جز اين نمي خواهم.

ساده نبود ؛ اما حذر از عشق چون تويي آسانتر از دلدادن برای  رسيدن به خوشبختيِ محال است.

ديگر به عشقت باز نمي گردم و نمي خواهم باز گردی. آسمان آبي هم ديگر انتظارمان را نميکشد . او هم خسته از دو رنگي ست. دلش آنقدر از ريا و نفاق پر شده که حتي ديگر جايي برای باريدن هم ندارد.

گفتم از تو دل بريدم و شکسته بال پروازم و گفتي برايت هنوز هم معنای پروازم ؛ اما ديگر حتي يک بار هم من به عشقت دل نمي بازم.

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤