آن روزها

آن روزها رفتند آن روزهاي آشناييهاي محتاطانه با زيبايي رگهاي آبي رنگ ، دستي كه با يك گل رز پشت ديواري يك دست ديگر را صدا ميزد و لكه هاي كوچك جوهر بر روي اين دست مشوش، مضطرب و ترسان بود و عشق كه سلام شرم آگين ظهر هاي گرم دود آلود خويشتن را باز گو مي كرد.

ما عشق را در غبار كوچه مي خوانديم و با زبان ساده گلهاي قاصدك آشنا بوديم. قلبمان را به باغ مهربانيهاي معصومانه ميبرديم و به درختان هم قرض مي داديم و توپ با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت و آن حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي عشق بود ناگاه محصورمان ميكرد و جذبمان ميكرد در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسمهاي روزانه.!

آن روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند، پوسيدند و گم شدند . آن كوچه هاي گم از عطر اقاقيها در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت.....

پشت اين پنجره يك نامعلوم / نگران من وتوست / اي سراپا تب سبز. دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشقم بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به وازش لبهاي عاشقم بسپار ؛ باد ما را خواهد برد.....

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤