تو به كردم از تما م زشتيها و زيبا ييها ي د لفر يب.  د لم گر فت از جهل عا لم نما يا ن و ظلم ظا لمان و بيد ا د بي د يني. يك آن ا ز خدا خو ا ستم تا رنج زيستن ر ا از جان بگيرد. اجا بتم كرد. حق الله و حق الناسي به گردن ند اشتم ا ما چه سخت حسا ب ميكشيد ند. بد هكار شد م. گا م برداشتن و به مر حله بعد ر سيد ن تر سي افز و ن تر به دنبا ل داشت و پشيما ني بي فا يده. چر ا كه ديگر ر اهي بر ا ي برگشت نبود. اعما ل و كردار چه زو د و كا مل از جلو ديد م رد ميشد ند. لحظه اي به پا يين نگاه كردم  جا ييكه جسمم ر ا جا گذاشته بودم اشك بود و اشك.درد و ما تم . هو ا هم سنگيني ميكرد. سيني سيني حلو ا و خرما و دسته دسته گل با ر وبان مشكي. همه مشكي پو ش و نا له كنا ن مر ا به خا ك ميسپردند. اشك ما در ر ا ديدم و سوز زاري پدر كه ديگر طا قتم تما م شد.ر است ميگويند" اشك مرد عرش ملكوت را به لرزه در مي آورد" رها يم نمي كردند اما به زور جدايمان كردند. دستم ديگر تو ان گرفتن دستها ي پدر و حس نو ازش دست پر مهر ما در را نداشت. بر ا ي خيره شد ن در نگا هشا ن دلم تنگ شده بود اما حيف نگا همان به هم گره نمي خو ر د. فقط به جسم تو جه داشتند و لحظه اي هم كه چشم به آسما ن مي دو ختند آني نگاهمان با هم تلاقي نمي كرد تا با ر ديگر خود ر ا خو شبخت ا حسا س كنم. فر يادشان اين بود كه چه زور از ما بر يدي و ر فتي. پاسخي نداشتم. اگر داشتم هم صدايي براي گفتنم نبود. آنها را مي پرستيدم. پدر را بيشتر از مادر و مادر را بيشتر از پدر. اما ديگر دستم كوتاه بود و زبانم قاصر از تكرار اين حقيقت. دلم سوخت از اينكه خود را با دست خود ازچه نعمتي محروم كردم. جلو رفتم تا براي آخرين بار به جسم بي جانم نگاهي بيندازم. نگاه كردم اما در يك لحظه خود را بالاي دره اي بلند يافتم ماشيني را ديدم كه كاملا ازبين رفته و دا خلش سه انسان بودند كه از زندگي دو نفرشان كاملا قطع اميد شده بود و سومي هنوز جان در بدن داشت . دقيق تر شدم كسي در گوشم گفت: صبور باش عزيزم خدا با صابران است. و ديگري ناله كرد پدر و مادرت خوب بودند كه ثمره زندگيشان كسي چون توست. باور نميكردم باز هم صحبت جدايي بود و از دست دادن اما اين بار پدر و مادر بودند كه به اوج رفتند و من جا ماندم. خود را ميديدم كه خا كشان را بر سر و صورت ميريختم و باندها را مي شكافتم تا شايد دوباره پيشم با زگردند.اما نميشد. هرچه فرياد ميزدم برگرديد نميشنيدند، نمي آمدند، گويي هزاران سال بود كه تنهايم گذاشته ورفته بودند. گريه ميكردم، مي ناليدم، التماس مي كردم، اماحيف گوشي صدايم را نميشنيد  حتي گوش خودم. حنجره ام تهي ازصدا بود. عا جز شده بودم.حتي دست و پا يم ديگر توان تكان خوردن نداشتند. فقط گريه ميكردم كه آن هم بي حا صل شده بود.اگر مادر بود و اشكم را ميديد يا پدر پلكم را خيس از اشك ميا فت محبت بي شمار بود كه نثارم ميكردند تا تسكين دردم شوند. اما حالا چه؟ديگر چه كسي مرهم دردها يم است؟ چه كسي پشت و پنا هم ميشود؟ هنوز تو اني براي تنها بودن ندارم. از هوش رفتم و و قتي چشم گشود م . خودرا در اتاقم يافتم. روي تخت صدايي در گوشم پيچيد. دقيقتر شدم: حي علي الصلوة، هنوز هوا تاريك بود سعي كردم بر اعصا بم مسلط باشم، در را گشودم خانه باز هم خالي بود همه جا بوي مرگ ميداد بوي نيستي بوي پوچي. دلم شكست در را بستم و خوابيدم. زندگي را بدون آن دو فرشته نمي خواستم. هنوز گرمي خواب به چشما نم راه نيافته بود كه نوازش دستهاي پدر و آرامش صداي مادر را حس كردم.باز هم مثل هميشه براي نماز با هم صدايم مي كردند. كابوس تنها ييم را مثل هميشه شكسته بودند. آن جهنم فقط خوابي راحت را از چشمم ربوده بود ومن هنوز صاحب گرماي محبتشان بودم.ديگر وصف آن لحظه را با قلمي حقيرنميتوانم. نماز خواندم. اين بار نزديكتر به پدر و شانه به شانه مادر و تنها دعاي بعد از نمازم اين بود كه خدا به هيچ چشمي داغ ِ نديدن ِ چشمان عزيزانش را ندهد.

براي عزيزاني كه موضوعي مشابه كابوس ِ من برايشان رخ داده چند خطي از تعبير اين خواب را باز ميگويم:

ديدن مرگ كسي در خواب در حا ليكه نماز صبح را قضا نكني مژده از عمري طولاني ست براي او.

اين بهترين تعبير خوابي ست كه براي دردنا ك ترين حادثه عمرم شنيدم و به خاطر داشتن حا ميا ني اين چنين ، شا كرم و هميشه سر به سجود كه حق تعالي همچنان من ِ حقير را زير سايه دو سرو قامت مهربان نگاه داشت........

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤