سکوت خاطرات

وصدای سکوت می آید وقتی ازخویشتن شوی پنهان

بازهم خاطرات می آیند سوی تودرسکوت ای انسان

نیمه شب بی چراغ چشمانت دراتاق آفتاب می بیند

پشت گلهای قاب می بینی چهره دوست راخوش وخندان

درسکوت وخیال وتنهایی می نشینی دوباره کنج اتاق

قلمت با صدای قلبت بازمی شود مست، مست ودست افشان

چشمهایت به یاد می آرنداینکه دیروزبچه تربودی

بازیک روزطی شد وشد دورکودکی ازتواینقدرآسان

دوره خاطرات پرغوغا درصدای سکوت می چسبد

یادآن ازسکوت گفتنها اشک ولبخندهای آن دوران

نیمه شب تیک تاک ساعت رامی شود موسقی هجران خواند

بی صدا با نسیم صحبت کرد چشم را خیس کردازباران

این چنین غرق خاطرات وخیال ساعتی خیره می شوی به چراغ

می چکداشک ناگهان وتوبازمی شوی مات ازعبورزمان

کاغذی پرشدازسماع قلم چون تودریاد دوستان بودی

وصدای سکوت می آید وقتی ازخویش می شوی پنهان     ( N )

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤