جرات.......

 

ديگرباعشقت خوكرده ام، آنقدركه فريادش بزنم؛ ازعشق برايت ميگويم چون بهترين درسي بودكه ازتوآموختم. اگرقانون خدااين است كه به عشقت برسي پس چرامن بي توام؟

گفتم كه عاشقت نيستم چون چيزي ازاين حالت نميدانستم؛ شنيدم كه: عاشق تنهاست، هميشه غمگين است، ودرخودغمي جانكاه يافتم وتنهايي فناناپذير، پس يقين كردم كه عاشقم، وشايدعاشق توتنهاكس بي كسيهايم، اماحيف كه هميشه ديربه نتيجه رسيدم.........

قبلا اگرچه درپناه هم نبوديم، امادلهامان باهم يكي بود حالاچه؟ فرسنگها ازهم دوريم وشايدد يگر.....

روز تولدت كه بيايد جرِ‍أت گفتن حرفي را ندارم؛كه  انتظارش را مي كشي. روز مرگت هم كه برسد باز هم جرأت آمدن سر خاكت را نخواهم داشت.

آنقدر به جانم نيشتر زده اي كه حتي ديگر جرأت آمدن به جايي كه يقين دارم پيدايت ميكنم را هم ندارم؛ از ترس اينكه مبادا دوباره هدف بدبيني هايت شوم خود را از هرچيزي كه به تو ختم شود دور ساختم .اما اين تو واين خداي من ؛ برايت اينگونه مبهم مينمودم كه تعريف كردنم تا اين حد برايت سخت ونافهم باشد؟ قضيه هاي لاينحل روزي بدست كسي حل ميشود. اما من از قرار اثبات ندارم........

بارها به كوه آمدم تا فرهادم را بيابم.. اما فقط تيشه ي خون آلودش بود و اناري شكسته، به بيابان رفتم تا مجنونم را به خانه ي جنونش باز گردانم اما سكوت بود و شن و بي آبي و آفتابي سوزان. بدون سايه اي سرد براي احساس آرامش . به وادي عشق رفتم و تمام عشقها را نافرجام يافتم اما حيف كه از عشقم پشيماني و نافرجامي را دور ساخته بودم. ستاره هاي سر راهم را يكي يكي برداشتم به اميد يافتنت اما....

از عشق نوشتي و ديوانه ام كردي،ازعشق نوشتم تامجنونت سازم، غافل ازاينكه نويسنده حاذقي نيستم. ازنوشته هايم هرچيزي رابرداشت كردي جزآنچه كه درقلبم بود؛ گويي درتقديرم اين است كه فريادسكوتم راخفه كنم تاآخرين روزنفسم. اگرخدادرقرآنش آمدن مهدي را بشارت نمي داد، اگر پدر و مادرم نبودند و اگر به معجزه ي عشق ايمان نداشتم يقينا جار مي زدم : "دنياي نامردي است كه همه چيز را از من ميدزدد نمي خواهم ،مرگ بسي شيرينتر از زندگي براي من است ." اما تا اميد هست زندگي خواهم كرد نفس خواهم كشيد و به عشق ديدن روي ماه امامم منتظر خواهم ماند حتي اگر هم عمرم به دنيا كفاف ندهد .......

اما نميفهمم چرا تو؟   تويي كه زخم خورده ي عشق بودي چگونه زهر هجر را به من چشاندي ؟ آنقدر كه از آخرين و انتها حرف زدي از اولين و ابتدا حرفي نداشتي . به راستي اولين ها برايت مرده اند.؟ اينقدر برايت نامفهوم و دير هضمند كه شوق آغاز نداري؟

يك حرف را ناگفته در دل دارم ، حرفي كه بارها غير مستقيم به آن اشاره ميكردم كه: "بعضي وقتها ناگفته ها باارزشترند" اما حالافريادش ميزنم:

عشق واقعي فقط يكي است ويكبارحسش ميكني، عشق هستي من ، توهستي وفقط تو.......(به قول شهياد: من عاشق اون همه دوستت دارم گفتناتم....)

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳