دوست

دوست محتاج نگاه است، كنم يا نكنم؟

دلم از دوست سياه است ندانم چه كنم

روز اول نگهش قصه فرهادم بود

من گريزانم از آن چشم كه بيمارم بود

عشق آتش زندم، باد به آتش نزنيد

دل كه وامانده آه است، از او دم نزنيد

رشته الفت ما بين كه چه سان پاره شده

وه چه انديشه از آن يار كه آواره شده

گويمت ياد مكن زان لحظات شيرين

جام الفت بشكست از مدد دوست ، همين!  ( N )

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤

آن روزها

آن روزها رفتند آن روزهاي آشناييهاي محتاطانه با زيبايي رگهاي آبي رنگ ، دستي كه با يك گل رز پشت ديواري يك دست ديگر را صدا ميزد و لكه هاي كوچك جوهر بر روي اين دست مشوش، مضطرب و ترسان بود و عشق كه سلام شرم آگين ظهر هاي گرم دود آلود خويشتن را باز گو مي كرد.

ما عشق را در غبار كوچه مي خوانديم و با زبان ساده گلهاي قاصدك آشنا بوديم. قلبمان را به باغ مهربانيهاي معصومانه ميبرديم و به درختان هم قرض مي داديم و توپ با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت و آن حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي عشق بود ناگاه محصورمان ميكرد و جذبمان ميكرد در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسمهاي روزانه.!

آن روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند، پوسيدند و گم شدند . آن كوچه هاي گم از عطر اقاقيها در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت.....

پشت اين پنجره يك نامعلوم / نگران من وتوست / اي سراپا تب سبز. دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشقم بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به وازش لبهاي عاشقم بسپار ؛ باد ما را خواهد برد.....

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

گله هاي بي امان ِ من....

 

ِمن أين؟ في أين؟ إلي أين؟ تو ملك بودي و فردوس برين جايت بود، پس اينجا چه ميكني؟

 چه ميشد از افقهاي مه آلود /   شبي دست دلم را ميگرفتي

چه ميشد يك نفس اي نازنينم /  ميان چشم من جا ميگرفتي

چه ميشد آن صفاي كودكانه  /  ميان سينه ام هم گم نميشد

چه ميشد كه بهشت نازنينم  /  بدين سان فاني گندم نميشد

 چه ميشد كه تمناي نگاهت  /  هميشه در دلم مأوي بگيرد

چه ميشد غمزه مست نگاهت /  دو چشم خون فشانم را ببيند

چه ميشد انتظارم را ببيني     /  ميان ناله هاي شامگاهم

بيايي و دو دستم را بگيري    /  رهايم سازي از بحر گناهم ( N )

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤