بازم دلتنگی هامو ميخونی؟

بازم نوشتي و بازم گرفتمشون و خوندم. اين بار همه رو سر فرصت ، مي خوام ذره ذره بخونم تا بگيرم چي ميگي. ميبيني بچه ها برا 20 گرفتن چه عذابي مي كشن تا كلمه به كلمه حفظ كنن؟ ميخوام حفظ كنم ، مي خوام دونه به دونه شونو تو ذهنم بكارم تا شايد ته حرفت رو لمس كنم. مي خوام شاگرد اول شم. شاگرد اول عشقت: اونيكه يه عمريه داري دنبالش ميگردي............

آخ كه چه مزه اي ميده نصف شب خوندنشون. اونم درست وقتي كه همه تو خواب خوشن. اونا يه دنيان و تو يه دنياي ديگه. جايي كه تازه پيداش كردي و به اين سادگيا قصد نداري ازش بيرون بياي و گمش كني. من با همه فرق دارم. از همه بهترم. ظاهرمو نميگيما. فرقم اينه كه حداقل يه جرايي سر راه يكي وايسادم كه تقريبا دوست داشتم وايسم و خدا هم جورش كرد. ميدوني بعدِ چند سال انتظار و بعدِ چقدر سختي؟ يه چيزي توشه كه عشق خودش باهاش مياد. لازم نيست بشيني دو ساعت فكر كني. حرفاش ساده و زود هضمن. تا حالا از اين حرفا خوردي؟ مزه شو براي هميشه يادم ميمونه. يكي گفت مگه اينم شد زندگي؟ حرف خوندنم شد كار؟ گفتم آره جرف داريم تا حرف . يكي يه چي ميگه كه يه چي گفته باشه ، اما يكي اوني رو ميگه كه اكثرا درگيرشن و ميخوان يه راه مناسب برا توجيهش يا دركش پيدا كنن. يكي هست كه هر چي ميخواد مينويسه اما برا بقيه. برا تسكينشون. هر چي نوشته تجربه نكرده ها اما دست به قلمش اونقده خوبه كه زود هضم و شيرينه.وقتي ميخونيشون آروم ميشي . بارها برا خودم تجربه شون كردم. جواب داده.

دريا دلا ن كه فقط از رنگ آبي و خونوادهش خوششون مياد .كسي كه خودش مثل آبه مثل آب هم صافه و آرامش بخش. ميفهمي كه چي ميگم؟ اگه به آب ضربه هم بزني فقط تكون ميخوره اما اتفاق خاصي نميافته. قطره هاش هميشه با همه ن كه معني ميدن برا همينه كه آرامش ميدن. هميشه ساكته و وقتي حرف ميزنه قناريا عاشق ميشن.آدم اونقدر آروم ميشه كه پلكاش سنگين ميشه و ميخوابه. دريا كه رفتي. ميبيني؟ موجها و رقصشون رو هم وقتي كه چشاتو ببندي چه لذتي داره. چقدر آرومت ميكنه. ميتوني دوباره از نو شروع كني. انگار نه انگار چيزي شده. خوش به حال ساحل نشينا......

خدا آدمها رو زوج آفريد كه تنها نمونن. اگه همديگه رو نداشتيم چه خاكي بايد تو سرمون ميريختيم؟ فكر ميكني تا اين زمون دووم مياورديم؟ عاشقا  هميشه به معشوقشون ميگن : من هر چي بخواي از زير سنگم شده برات ميارم. من عاشق ملتمم. پس كمترين كارم اينه كه سعي كنم اگه درمون نيستم دردي به جونشون نشم. من بي تو و تو بي من معني نميديم. بايد ما باشيم تا كارامون معني خودشو بده. اگه من بنويسم و تو نباشي كه بخوني ديگه كسي بهم نميگه دست به قلمت خوبه يا......

نويسنده رو خواننده هاش نويسنده ميكنن. خواننده ها به شوق مستمعينشون زندگي ميكنن و دنبال خوندن كار جديدشونن. مي فهمي كه؟

امشب مي خوام مست بشم عاشق يك دست بشم

بدون تو نيست بودم امشب مي خوام هست بشم

يه جون ناقابلي هست بذار فداي ت بشه

بيفته زير قدمات كه خاك پاي تو بشه

كهنه شراب كهنه شراب امشب بال و پرم بده

حرف نگفته خيليه جرأت بيشترم بده

امشب ميخوام حرف بزنم خنده كنم گريه كنم

لطفي كن اي ساقي و مي چندين برابرم بده

 

امشب پر و بال دارم شور دارم حال دارم

 امشب تو اين سينه دلي خوشابر احوال دارم

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤

تك تاز

 

يكه تاز بودن دلي مي خواهد به شجاعت ققنوسي كه افسانه قصه هاست ، بياني ميخواهد به استواري كوه و قامتي سرو مانند؛ روحيه اي شيشه اي  و محكم  و همراهي كه تا ته خط همراهت باشد نه ياوري كه بار اضافه ايست بر دوشت و نامش را بايد تا آخر عمر يدك بكشي.

چه دشوار است اينكه به ظاهر خود را عاشق بداني و در دل خالي از اين حال و هوا باشي.هر روز گريمي جديد كه بايد متناسب با آن نقش بازي كني . هر روز بهانه اي ديگر براي جدايي و آزار. اگر به راستي چنين نباشي از عشق بهره مند نميگردي؟ اگر در قالبي كه او دوست دارد نگنجي از دستش ميدهي؟ و آيا نداشتنش وقتي تو را آن طور كه خود دوست دارد، مي خواهد بهتر از داشتنش نيست؟ تنهايي بهتر از با هم بودن نيست وقتي مجبورت كند برايش زندگي را بازي كني آن طوري كه او ميپسندد؟

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤

به ياد ماندني ترين آغاز، سلام

دست يابي به تو گرچه آسان و مشكل مينمود، صورت گرفت و دل اسير شد و قلبت ديوانه. به مهمل گويي عادت داري و حالا آشفته تري چون به راستي قلبت را باخته اي. موسيقي برايت حس غريبيست كه يك مرغ مهاجر دارد. معناي دوستي حالا ديگر در كلامي حرف يا لحظه اي نگاه خلاصه نمي شود. تنهايي ات را هم با نامش پر ميكني و در واقع با چون اويي ديگرواژه اي به نام تنهايي در زندگي ات وجود ندارد. گفتم تنها نميگذارمت و نگذاشتم. نوشتم و خواندي و ويرانم شدي. گفتم اگر بخواهم عاشقت ميكنم و گر دل بگذارد ميرانمت تا خود هم درگير تنهايي بدون تو بودن شوم. يك جمله بگويم تا عمري با آن زندگي كني؟

| مجنون اگر ليلي نداشت كه مجنون نميشد هرچه به جنون نزديكتر شوي عاشق تر مينمايي|

 

    خرابم شدي و خرابم كردي . آباداني در كار است يا به جرم عاشقي هردو بايد در اوج عشق هم بمانيم و بسوزيم؟ يك دل از آن خود كردي و صد دل اسيرت شد.دلم مي خواست :

 

" يادگاري مينوشتم روي گلبرگاي قرمز

مينوشتم كه عزيزم {بي تو هيچ وقت با تو هرگز}"  J

 

اگر قرار بود روزي من وتو با هم دنيايي بسازيم كه عاري از كينه و حرص و هوس باشد بدان به ظهور مولا نزديكتر شديم كه هر چه داريم از گوشه چشم اوست. اگر دل دادي و دل باختي بدان عنايت او بوده كه من و تو به هم عنايتي كرديم. قبول نداري؟

با اين تفاسير خودِ تو چقدر عاشقي؟ چند درصد؟

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

جزيره

جزيره اي داريد كوچك اما زيبا وجادار. ساكنانش قومي عاشق پيشه باقلبهايي آيينه گون.قلبهايي كه مأمن هزاران دل عاشق است و آنها عاشق يكي از آن هزاران دل. يك دل نه صد دل عاشق ان يك دل. چه كنم كه دستم خالي از گرماست ودلم تهي از عشق. هر چه رو كردم رويش دل زدي و بازي تمام شد. باز هم به نفع تو. باز هم من آ ن بي دل زار و تو صاحب تك آس دل.

جزيره تان جايي براي نامحرمان ودلتان مأمني براي كينه نيست. پس نگاه داريد خويشتن خويش را در اين سرا كه رهايي نزديك است. با ساكنان جزيره عشقتان خوش باشيد .

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

تو به كردم از تما م زشتيها و زيبا ييها ي د لفر يب.  د لم گر فت از جهل عا لم نما يا ن و ظلم ظا لمان و بيد ا د بي د يني. يك آن ا ز خدا خو ا ستم تا رنج زيستن ر ا از جان بگيرد. اجا بتم كرد. حق الله و حق الناسي به گردن ند اشتم ا ما چه سخت حسا ب ميكشيد ند. بد هكار شد م. گا م برداشتن و به مر حله بعد ر سيد ن تر سي افز و ن تر به دنبا ل داشت و پشيما ني بي فا يده. چر ا كه ديگر ر اهي بر ا ي برگشت نبود. اعما ل و كردار چه زو د و كا مل از جلو ديد م رد ميشد ند. لحظه اي به پا يين نگاه كردم  جا ييكه جسمم ر ا جا گذاشته بودم اشك بود و اشك.درد و ما تم . هو ا هم سنگيني ميكرد. سيني سيني حلو ا و خرما و دسته دسته گل با ر وبان مشكي. همه مشكي پو ش و نا له كنا ن مر ا به خا ك ميسپردند. اشك ما در ر ا ديدم و سوز زاري پدر كه ديگر طا قتم تما م شد.ر است ميگويند" اشك مرد عرش ملكوت را به لرزه در مي آورد" رها يم نمي كردند اما به زور جدايمان كردند. دستم ديگر تو ان گرفتن دستها ي پدر و حس نو ازش دست پر مهر ما در را نداشت. بر ا ي خيره شد ن در نگا هشا ن دلم تنگ شده بود اما حيف نگا همان به هم گره نمي خو ر د. فقط به جسم تو جه داشتند و لحظه اي هم كه چشم به آسما ن مي دو ختند آني نگاهمان با هم تلاقي نمي كرد تا با ر ديگر خود ر ا خو شبخت ا حسا س كنم. فر يادشان اين بود كه چه زور از ما بر يدي و ر فتي. پاسخي نداشتم. اگر داشتم هم صدايي براي گفتنم نبود. آنها را مي پرستيدم. پدر را بيشتر از مادر و مادر را بيشتر از پدر. اما ديگر دستم كوتاه بود و زبانم قاصر از تكرار اين حقيقت. دلم سوخت از اينكه خود را با دست خود ازچه نعمتي محروم كردم. جلو رفتم تا براي آخرين بار به جسم بي جانم نگاهي بيندازم. نگاه كردم اما در يك لحظه خود را بالاي دره اي بلند يافتم ماشيني را ديدم كه كاملا ازبين رفته و دا خلش سه انسان بودند كه از زندگي دو نفرشان كاملا قطع اميد شده بود و سومي هنوز جان در بدن داشت . دقيق تر شدم كسي در گوشم گفت: صبور باش عزيزم خدا با صابران است. و ديگري ناله كرد پدر و مادرت خوب بودند كه ثمره زندگيشان كسي چون توست. باور نميكردم باز هم صحبت جدايي بود و از دست دادن اما اين بار پدر و مادر بودند كه به اوج رفتند و من جا ماندم. خود را ميديدم كه خا كشان را بر سر و صورت ميريختم و باندها را مي شكافتم تا شايد دوباره پيشم با زگردند.اما نميشد. هرچه فرياد ميزدم برگرديد نميشنيدند، نمي آمدند، گويي هزاران سال بود كه تنهايم گذاشته ورفته بودند. گريه ميكردم، مي ناليدم، التماس مي كردم، اماحيف گوشي صدايم را نميشنيد  حتي گوش خودم. حنجره ام تهي ازصدا بود. عا جز شده بودم.حتي دست و پا يم ديگر توان تكان خوردن نداشتند. فقط گريه ميكردم كه آن هم بي حا صل شده بود.اگر مادر بود و اشكم را ميديد يا پدر پلكم را خيس از اشك ميا فت محبت بي شمار بود كه نثارم ميكردند تا تسكين دردم شوند. اما حالا چه؟ديگر چه كسي مرهم دردها يم است؟ چه كسي پشت و پنا هم ميشود؟ هنوز تو اني براي تنها بودن ندارم. از هوش رفتم و و قتي چشم گشود م . خودرا در اتاقم يافتم. روي تخت صدايي در گوشم پيچيد. دقيقتر شدم: حي علي الصلوة، هنوز هوا تاريك بود سعي كردم بر اعصا بم مسلط باشم، در را گشودم خانه باز هم خالي بود همه جا بوي مرگ ميداد بوي نيستي بوي پوچي. دلم شكست در را بستم و خوابيدم. زندگي را بدون آن دو فرشته نمي خواستم. هنوز گرمي خواب به چشما نم راه نيافته بود كه نوازش دستهاي پدر و آرامش صداي مادر را حس كردم.باز هم مثل هميشه براي نماز با هم صدايم مي كردند. كابوس تنها ييم را مثل هميشه شكسته بودند. آن جهنم فقط خوابي راحت را از چشمم ربوده بود ومن هنوز صاحب گرماي محبتشان بودم.ديگر وصف آن لحظه را با قلمي حقيرنميتوانم. نماز خواندم. اين بار نزديكتر به پدر و شانه به شانه مادر و تنها دعاي بعد از نمازم اين بود كه خدا به هيچ چشمي داغ ِ نديدن ِ چشمان عزيزانش را ندهد.

براي عزيزاني كه موضوعي مشابه كابوس ِ من برايشان رخ داده چند خطي از تعبير اين خواب را باز ميگويم:

ديدن مرگ كسي در خواب در حا ليكه نماز صبح را قضا نكني مژده از عمري طولاني ست براي او.

اين بهترين تعبير خوابي ست كه براي دردنا ك ترين حادثه عمرم شنيدم و به خاطر داشتن حا ميا ني اين چنين ، شا كرم و هميشه سر به سجود كه حق تعالي همچنان من ِ حقير را زير سايه دو سرو قامت مهربان نگاه داشت........

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤

يک نکته ازاين معنا....

 

هر وقتی خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشاش زل بزن تا عشقُ تو چشاش ببينی

                   1) اگه نگات کرد عاشقته

                   2)اگه خجالت کشيد برات مي ميره

                  3)اگه سرشو انداخت پائينُ يک لحظه رفت  تو فکر بدون که بدون تو مي ميره

                 4) و اگه سرشو انداخت پائين و خنديد حرفُ عوض کن

{ اصلاً دوستت نداره }

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤

سکوت خاطرات

وصدای سکوت می آید وقتی ازخویشتن شوی پنهان

بازهم خاطرات می آیند سوی تودرسکوت ای انسان

نیمه شب بی چراغ چشمانت دراتاق آفتاب می بیند

پشت گلهای قاب می بینی چهره دوست راخوش وخندان

درسکوت وخیال وتنهایی می نشینی دوباره کنج اتاق

قلمت با صدای قلبت بازمی شود مست، مست ودست افشان

چشمهایت به یاد می آرنداینکه دیروزبچه تربودی

بازیک روزطی شد وشد دورکودکی ازتواینقدرآسان

دوره خاطرات پرغوغا درصدای سکوت می چسبد

یادآن ازسکوت گفتنها اشک ولبخندهای آن دوران

نیمه شب تیک تاک ساعت رامی شود موسقی هجران خواند

بی صدا با نسیم صحبت کرد چشم را خیس کردازباران

این چنین غرق خاطرات وخیال ساعتی خیره می شوی به چراغ

می چکداشک ناگهان وتوبازمی شوی مات ازعبورزمان

کاغذی پرشدازسماع قلم چون تودریاد دوستان بودی

وصدای سکوت می آید وقتی ازخویش می شوی پنهان     ( N )

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤