؟

وقتي ميری جلو بورد و ميبيني يه درس 4 واحدي اختصاصي افتادی با خودت ميگي بيا اينم عاقبت وبلاگ و اينترنت بازي. قابل توجه خوانندگان محترمي كه مرتب مي خواستن نوشته هاي جديدم روبخونن. صد بار ميگي نوشتن متن خوب نياز  به فكرداره صرف وقت وخوندن مطالب متفرقه وآشنايي با چيزهاي عامه پسندو..... + چراغ روشن حقيقت

آخه نميدوني اصلا به چه عقلت روزهاي امتحانم متن عاشقانه مينوشتي ؟ يكي نيست بگه آخه تو روچه به ادبيات .يه سؤال: چراهرچي بچه مهندسي وعلوم پايه ست مدا م دم ازعشق وعا شقي وداشتن احساسي به لطافت گل ياس! ميزنه؟ وا لّا به خدايه دونه ازاين بچه هاي ادبيات اين قدركه ماعشق عشق ميكنيم اين كلمه رونميگن. يكيشون اندازه ما شعرنميگن.متن نمينويسن ودنبال متنهاي ادبي نيستن و.... به قول يه مخ رياضي:"مابايدذهن منطقي وحسابگرداشته باشيم نه اينكه فاتحه بخونيم به منطق ورياضي وخودمونو بچسبونيم به شعروعشق وزيرنورمهتاب توبارون راه رفتن وسوت زدن!" ميدونين مخترع آناليزكي بوده؟آدمي كه 40 سال حقوق خونده وبعدديده ازرياضي هم مي تونه سردربياره يه مبحث جديدبه نام آناليزميسازه امايادش ميره لابه لاي قضيه واثباتها بايدچندتا تمرين هم بذاره و براي برها نهاش هم به جاي علا ئم رياضي ازنثرفا رسي اونم به طرزفجيعي استفاده ميكنه وديگه كارحضرت فيله كه بفهمه اين بابا چي ميخوا سته بگه.خلاصه نه يكي ، نه دوتا ، سه تا آنا ليزرو برا مون اختراع ميكنه واساتيد محترم هم ازخدا خواسته واحد الزاميش ميكنن. آخه چرا تويي كه مهندسي قبول شدي بايد بچسبي به شعرو يه آدم سرخورده ادبياتي پا شه بدوبدو بياد برا مون آنا ليزاختراع كنه؟ ا شتباه نكنين. اكثرشعراي ايرا ن وجهان ا زطرفدا را ن ا وليه علوم پايه بودن ا ما راه به راه براي خود شون شعرميگفتن يه عده مينوشتن و بعضيها هم امتيا زش روبه بقيه ميدادن. وبلاگ مال رياضيدان هاي 2000 به بعده. آخه طفلكها جز به بيشترمطرح كردن خود شون به چيز ديگه ا ي فكرنميكنن. شما بگين جزبا وبلاگ واينترنت ديگه چه جوري ميتونن بگن ما هم بله؟ درعوض بچه هاي ادبيات با نفرتي كه ازخيام ومولا نا وحافظ و سعدي و.... دا رن بيشتربه دروس ديگه شون ا هميت ميدن. بگذريم. ما زبالاييم و بالا ميرويم؟ ايشا لّاه كه به حق پنج تن، الهي آمين!

موقع ا متحان كه ميشه خودكا رت رودستت ميگيري وكتا با ت جلوت با زه ا ما يه ديوا ن ا ون طرفترنيم بازه كه بيشتر توجهت روجلب ميكنه . اول مقا و مت ميكني و سفت و سخت ميچسبي به درس خو ندن. يكي دوتا مطلب رو ميخوني وتمرين هاش روحل ميكني اونم درست! بعد به عنوان جايزه يا زنگ تفريح به چراغ سبزي كه ديوا ن نشون ميده جوا ب ميدي و ميگي حالا ديگه ا شكا ل ندا ره يه خط متفرقه هم خونده بشه و ميپري طرفش دنبال يه شعررمانتيك ! بعدتازه ذهنت شروع به كا رميكنه درست همين موقع هم هست كه حس ميكني ميتوني چندبيت شعر هم بگي.يه دفعه فضا هم مثه فيل هنديا ميشه ويه آهنگ ملايم يا شاديا غمناك هم بهت كمك ميكنه تا ديگه سراغ چندصدصفحه با قيمونده درس نري و به اصلاح سرگرم دو پينگ عاطفي بشي.ديگه نه شا م ميخوا ي نه نها رونه حتي گوش داد ن به ارا جيفي كه كه بقيه ميگن. پيش خودت ميشي خد ا ي ا حساس وخلاصه ا ونقدرتو هپروت غوطه ورميشي كه ديگه نا ي برگشتن رونداري.خام حال وهوا ت ميشي و ميخوابي وصبح با صداي ما ما ن كه داره داد ميزنه مگه توساعت  8  امتحان ندا شتي؟پس چرا هنوزبيد ا رنشدي؟....

ما شين رو ميگيري وموبا يل با با هم كه هميشه روي دكوره برميدا ري ويه نا مه با خط خرچنگ قوربا غه مي نويسي كه" بابا جون فدا ت شم ديرم شده همراهتوگرفتم. قربونت برم ا لهي كه ناراحت نميشي....." بعدم يه رً ژ مي ما لي وزيركاغذ رو ميبو سي و ميذا ري روبا لشش و يه نفس راحت ميكشي كه آخيش! اين جوري ديگه تا 3 ماه خرميشه ! دا ري حا ضرميشي كه مامان با يه ليوا ن شيرويه ساندويچ بزرگ مياد با لا ي سرت كه بيا اين يه لقمه رو بخور.ديشبم كه شا م نخوردي .من كه زيا د م ديرصدا ت نزدم. ميخواي يه جوا بي بدي كه ميگه حالا اگه فقط نيم ساعت به ا متحا ن صدات زدم براي اين بودكه ديشب تاصبح چراغ اتا قت روشن بود.صبحم ديدم روكتا بات تازه خوا بت برده دلم نيومد بيدا رت كنم.حالا كه هزار ما شالله درسِت رو هم خوندي.بيا قربونت برم ا لهي اين يه لقمه رو بخورعزيزم بعدبرو. بدون اينكه منتظرجواب بمونه لقمه رو ميذاره دهنت و روش هم شيررو بهت ميده. "آخه مگه من بچه ني ني ام؟همه صورتم و لباسم كثيف شد." مامان مهربون بازم قربون صد قه ت ميره وصورتت رو ميبوسه و بايه حوله نم د ا ر برات تميزش ميكنه. يه جورخا صي بهت توجه ميكنه كه هميشه دلت ميخواد هيچ وقت بدون مامان صبحانه نخوري. شرمنده ميشي ا ما خودتو بيشتر براش لوس ميكني. با اينكه هميشه موا ظبته ا ما صبحهاي ا متحا ن يه چيزديگه ست برا ت. خدا ئيش نا زتم خوب خريدا ردا ره....

اما حيف ديگه زيادوقت ندا ري.ا ون لحظه فقط ا زخدا ميخواي يكي زنگ بزنه و ما ما ن بره جوا ب بده تا زودترجيم شي.خلا صه هزا ر جوردروغ وآسمون ريسمون سرِهم ميكني تا ما ما ن مهربون بيخيا ل خوردن بشه.براي ا ينكه دلش نشكنه ميپري تو بغلش ويه ما چش هم ميكني! بعدم قرآنت رو ميدي بهش واونم مثه هميشه ميبوسدش و ميذا ره توجيبت وبرا ت دعاميكنه. اين تنها چيزيه كه بهت آرا مش ميده .دست وپا شكسته براش توضيح ميدي كه تا ظهر چيكار ميكني البته نصف بيشترش روتو راه پاركينگ براش با صداي بلند ميگي ومامان بيچاره هم براي اينكه بفهمه توچي داري ميگي مجبوره ازهمون اول صبح دنبالت اين وراون ور بپره.كارهرروزتونه.كاري كه وا قعا ازش لذت ميبري! سريع سوا ر ما شين ميشي وا ستا رت ميزني.ميخواي بري كه ميبيني اي دل غا فل درپاركينگ روبازنكردي. لعنت به ساعت كه يه لحظه هم استراحت نميكنه. فقط ده دقيقه وقت داري باغيظ در ما شين روباز ميكني كه بري درپاركينگ روبازكني كه جلوت يه فرشته ميبيني: بازهم مامان به دادت ميرسه ودرروبا زميكنه و با دعا و لبخند راهيت ميكنه. وقتي داري ميري ازتوآينه ميبوسيش و ميگي اگه تو رو نداشتم ....

خلاصه به سرعت برق ميخوا ي خودتو برسوني دانشگاه. ازبس عجله داري 2 تا چراغ قرمزرو هم ردميكني.يه 206 هم فكرميكنه داري با هاش كورس ميذاري و هي كِرم ميريزه كه بهت ثا بت كنه دست فرمونش ازتو بهتره.نكبت چه آهنگي هم گذا شته. براي اولين باره كه ضبطت خا موشه. درعوض مالِ اون براي همه قابل استفاده ست. 5  دقيقه ديرتر برسي بايد قيد امتحان روبزني.ميخواي سبقت بگيري نميشه نميذا ره.بدجوري جوگرفته شده.دوسه تابوق ميزني ردنميشه سيبي روكه ازديروزتاحالا تو ماشينه برميداري وسقف ماشينش رونشونه ميگيري اما ميخوره به شيشه پشتش وپخش ميشه روش.سرعتش كم ميشه وراه پيدا ميكني كه بري .آخه توقع همچين حركتي روازت نداشت.موقع جلو زدن راننده رونگاه ميكني كه يه چيزي بهش بگي كه باديدن يكي ازاين پسرهاي جلف 2006 ازتصميمت پشيمون ميشي وازخيرِداد زدن ميگذري وفقط سعي ميكني سريعترازجلوش خودتو محوكني.به جاش اون كلي برات بوق ميزنه ويه چيزهايي هم ميگه حالا فحش ميده يا مثه خيليا قربون صدقه ت ميره يا سعي ميكنه توهمون چندثانيه شماره ش رويهت برسونه، خدا ميدونه.

خلاصه به هرجون كندني هست 3دقيقه به وقت ميرسي جلوِدرِدانشگاه وتازه اولِ بدبختيته.نميذارن ماشين روببري تو،حالا براي چي اللهُ اعلم! همون جاخاموشش ميكني وكارتت روميدي و ميخواي بري تو كه ميبيني اي دادِبي دادگاوت زاييده! ا مروزشيفت اون نگهبان تنبله ست كه عين ماستِ وارفته ميمونه. اون قدرمس مس ميكنه كه بيشتراعصابت روخوردميكنه.

اما مگه ميشه چيزي بهش بگي.شماره يكي ازبچه هارو ميگيري اماخاموشه.داري به شانست لعنت ميفرستي كه موبايلت شروع ميكنه به آهنگ زدن اونم چه آهنگي. نميدوني بابا كي وقت كرده آهنگش روعوض كنه. اول فكرميكني بالاخره يكي از دوستات افتادن به فكرت وسراغتوگرفتن. ميترسي از اينكه ديگه وقتي نمونده باشه وباكلي ترس ولرز ميگي الو؟يه صدايي اون طرف گوشي ميگه" اي واي خاك به سرم ديدي چي شد؟بچه م ضعف كردآخه مامان جون چندباربهت بگم صبحانه توبخوربعدبرو. تااسم خوردن ميادوسط سريع ميپري بغل آدم واون قدرازاين وراون ورحرف ميزني كه آدم يادش بره وزوددرميري.آخه من به توچي بگم...." مامانه ديگه چي كارش ميشه كرد. ازلرزش صدات دلِ اونم لرزيده.بميرم الهي براش.اينكه با چه مكافاتي راضيش كردي كه چيزيم نيست بماند.بالاخره جناب نگهبان وارسي كارتت روتموم ميكنه وميگيري ومثه جت ميپري طرف ساختمان دانشكده. اما بچه هارفتن سرجلسه ومراقب ديگه نميذاره بري تو. با ا لتماس و...هم كاري درست نميشه ودلش نرم نميشه.خب دوتا راه چاره داري يكي اينكه بزني به بي خيا لي دوم اينكه بري توخط آبغوره گيري! دومي معمولا بهتره چون رمانتيك تره وماهم كه سرمون درد ميكنه براي رمانتيك بازي. مشغول ميشي به اشك ريختن ولعنت به زمين وآسمون كه يه دفعه يه شيرِپاك خورده اي ميادسروقتت و....

ازهمين جاميشه حسابي توش آب بست وخريدارش هم هست.مردم ميميرن براي اين جورصحنه ها ! اماچون ميترسم لپ مطلب ازدست بره دست به دا من سا نسورميشم. يه خفيف ردشد! دومي ميادپيشت كه خوشبختانه همكلاسيته واومده ببينه براي چي اينجا نشسته گريه ميكنه زاري ميكنه ازبراي من پرتقال من.....ببخشيدبازسررشته دررفت....

بعدازسه ساعت صغري كبري چيدن براي  كسيكه تاتصميم كبري بيشترنخونده ميفهمي كه اي بابا اصلا ا مروزا متحان نبوده هفته بعدبوده.دوباره يه لعنت ميفرستي به ذهن آكبندت وچشماي كورت! اما صورت طرف روغرق بوسه ميكني وميرين كافي شاپ ويه بستني معجون هم مهمونش ميكني.داستانهاي مخصوص كافي شاپ روهم خودتون هرجور مايلين بچينين.قضيه روكه مطرح ميكني خيلي منطقي! باهاش برخوردميشه چون داراي خونواده باكلاسي هستي فقط براي دوباره به كارافتادن مخت وصدمه نخوردن به روحيه ت به مدت يك هفته كليه وسايل مربوط به احساسات برات ممنوع ميشه اعم ازضبط ويدئو كامپيوتر اكانت يااينترنت وخلاصه هرچيزي كه باعث انحراف ذهنت ازدرس بشه.غافل ازاينكه معمارخشت اول روكج گذاشته .بازصدرحمت به ماماني! كه نذاشت اين ممنوعيت ابدي بشه وموقع حذف برنامه هاي جانبي حواسش بودبابادستش طرف شيفت نره.شدي بچه مثبت ورفتي سردرس.  ياداون روزهايي افتادي كه تنهامونست كتاب بودالبته حالاهم هستا اما نه فقط كتاب درسي.بيشتررمانهاي.......! آخه ديگه يه آدم احساساتي چه جوري فرمول رياضي ميره توكله ش؟اماچون عزمت جمع شده بودسعيت روميكني.اولاش خوب بودهر5دقيقه يه بارچك ميشدي كه حتماسردرست باشي يه سرنرفته باشي هپروت! روزدوم هنوزتوكوك روزاول بودي وخواهي نخواهي سرت توكتابات ميچرخيدوحاليت نبودچي به چيه.اماقضيه ازروزسوم بيخ پيداكردچون مامان بابافكرميكردن مشكل حله وتوغافل ازاينكه شيطان دركمينه.(لولوميخوادبيادبچه بروبخواب) باباهمه چيزوممنوع كرده بودجزذهنت كه حسابي عادت كرده بودبه شعروشاعري.حس عجيبي بود فكرميكردي اگه ننويسي ديگه نميتوني به خاطربياري.روچكنويسات به جاي حل تمرين پرشدازقصيده وغزل.يكي، دوتا، خلاصه بيت پشت بيت مي اومدكاغذتموم شدورفتي يه سري ديگه برداري كه ديدي بله بابا خيلي وقته داره با غيظ نگات ميكنه.خودمونيماچكنويسه حرف نداشته! همينوميخواستي؟شب به شب به بابادرس پس ميدادي تامطمئن شه خوندي آخه افت كلاس داره براشون كه واحدت روبندازي.تاحالاكلي پُزِتو به اين واون دادن كه" بچه مانابغه ست." همون مشكل هميشگي بروبچ! اماصدرحمت به استادخودت.سه روزبه امتحان فكتابت تموم ميشه ووقتي نمونه سوال ميخواي دستورداده ميشه دوره كن!"چشم" ميشيني به دوره كردن .عجب آسپريني تودوخط اولش بودكه حسابي خوابت كرداز2ظهرتا12شب.زودپاميشي نمازتوميخوني امامعلوم نيست مغرب وعشاء بوديانمازشب! كسي صدات نزده چون سپرده بودي مزاحم نشن.(چه حرف گوش كن!)براي نديدن سريالت دلت ميسوزه اماخب ديگه.دوباره ميري ميخوابي وصبح مامان صدات ميكنه كه پاشودوستت اومده باهم درس بخونين.ميگي "هماهنگ نشده موردداره"، اماخب ازهيچي بهتره.به جاي درس خوندن يك ريزحرف ميزنين وتلافي اين يكي دوروزه درمياد.قرارميشه فردابري خونه شون.خيلي مواظبي توراه كسي بهت گيرنده .تيكه نندازه امامگه اين روزا دهن مردم چفت وبست داره.يكي ميگه "خوشكله كجاميري".يكي هم ازحرصش ميگه "آدم به اين بدتركيبي ديده بودين؟" خلاصه ميرسي خونه شون وبساط درس پهن ميشه بعدتازه ميفهمي اينجامهمونيه درس سيخي چند! ميخواي بموني امامگه وجدان دردميذاره؟به محض رسيدن به اتاقت طبق سفارش دكتررحيمي (توسازمان سنجش يه كاره اي هست) كه وقتي كنكورداشتي ميگفت {حتمايه روزمونده به امتحان درس روتعطيل كنين} ازخداخواسته ميري ميخوابي.سعي ميكني افكارمشوشت روهم يه جوري سروسامون بدي يادست به سرشون كني.نميشه همه توسروكله هم ميزنن كه همين امشب وهمين حالا تكليفشون روشن شه.شروع ميكني به مرورخاطرات گذشته.اول توذهنت بعدميري سراغ عكسهاويادگاريهاوبعدخودشون جلوت مجسم ميشن.به قول يكي از بروبچ "ياددروغهايي كه بهت ميگفتن مي افتي و...."

خلاصه تا سه صبح بيداري.باباخيلي بامحبت ميادميگه "5 ساعت به امتحانت مونده اگه اضطراب داري ميتوني بياي پبش خودم." مثه بچه گياكه خودتو براش لوس ميكردي مثه يه گربه كه براي يه كم نوازش بيشترهِي خودشو بهت ميماله تاآخرتموم جونتوپرازموهاش كنه شروع ميكني به لوس كردن و....دلت ميخوادبخوابيا اما نميشه.بهونه مياري كه موهام روبايدشونه كنم تاخوابم ببره.مامان باباي بيچاره شروع ميكنن به شونه زدن تا زودتربتوني بخوابي.البته خودمونيما كي بدش ميادموهاي بچه شو كه دوسوم قدش شده شونه كنه؟اي باباجنسيت لورفت.امانه زيادچون ديگه اين روزا همه ازهمه نظرشبيه همديگه شدن.اين قدرهم حساب كتاب نكن.اين تنهاچيزيه كه خيلي بيشترازحدمعمولش جلورفته.دراينجاهرچي قدطرف بلندترباشه باحال تره نه؟البته بماندكه هم آب قضيه داره زيادميشه هم شدت لوسيش.اماداستان واقعيه.پس تاآخرش همراه باش.

صبح باكلي آب وتاب بيدار ميشي وبرخلاف هفته پيش همه منتظرن تاصبحانه بخوري وبرسوننت.توی راه هم کلی بهت قوت قلب ميدن البته باآدامس! سرجلسه خيلي راحت ميشيني وشروع ميکني به جواب دادن .اولي روميشد يه چيزی نوشت، دومي تانصفه، سومي يکي دوجمله وازچهارم به بعداصلا نميشه توش دست ببری .لامذهب معلوم نيست اين امتحان فايناله ياقصاص خون عثمان! يک سوالهايي داده که به عقل جن هم نميرسيد. يکي که داشت گريه مي کرد،يکي هم ترانه ميخوندآخه صداش مي اومد:" نمره 20کلاسونميخوام!" آره جون خودت چه غلطا... با خودت ميگي شايدبشه باتقلب يه کاری کرد،تاسرِتو بلندميکني دوتاازاون بچه حيزهای کلاس رودوروبرت ميبيني، اکّه هي! بخشکي شانس، بيخيالِ تقلب ميشي. اوضاع زيادی خيت بودچون باهمه شون پدرکشتگی داری! راست ميگن واسه روزمبادا يه نفرونگه دار.افتضاحه گند ميزني وبرميگردی.

دودستي ميزني توسرت که به مامان بابا، استاد،بچه ها چي داری بگي. چقدراستاد روت حساب کرده بود وحالا بيادببينه شاگردموردنظردرشبکه موجودنيست!اولين تجربه افتادن اونم باچه فضاحتي!اولين باريه که حس ميکني به کلي خنگ شدی، 100% ! قبلا 50 ،50 بودا،اما حالاروی هرچي خنگه سفيدکردی. تجربه افتادن رونداشتي که اونم سرنوشت قهارلطف کردودرکاسه ات نهاد! آخه توروخدا اينم وضعه برای مادرست کردين؟ذهن منطقي چه عيبي داشت که چسبيدين به رمانتيک 2006؟ صفربهتره يا20 ؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

غرق درتفکرات خودتي که ميري توفاز بچه منفيهای کلاس.اونها معمولا تاآخرين لحظه مشغول خوشگذروني وتفريحن وبعداز امتحان باعزوجز ويه پارتي کلفت 2 روميکنن 18!شايد بشه نمره گرفت.ميري سراغ استادامامگه ميشه بااين ابوالهول حرف زد؟ طفلکي مرغش ، يه پاهم نداره.بدبخت قطع نخاعه!دست به دامن واسطه ميشي اماشانست اونقدرخنگه که ازبس مطلب روبراش توضيح ميدی، جِرميخوره! ميري سراغ يکي ديگه اينم که بااون لهجه عجيب غريبش، اصلاخودت هم نميفهمي چي ميگه.تودلت ميگي خوش به حال بروبچه های رشته های ديگه. حداقل اساتيدشون شبيه آدميزادن! مال ماکه يا کج وکوله هستن يا اونقدرفرمولهای رياضي تومغزشون اثرگذاشته که اگه ظاهرمعقولي هم داشته باشن وقتي حرف ميزنن ميشه حکايت "تامردسخن نگفته باشد" و"رنگ رخساره خبر ميدهدازسردرون" وخلاصه اززنده بودنت سيرميشي. خلاصه به چندنفرسفارش ميکني که حسابي هواتو داشته باشن وحالا هم منتظرجوابي.بين زمين وآسمون آويزوني، چي بشه خدا ميدونه. عين حال وهوای آدمي ميمونه که رفته خواستگاری يا بايکي که خيلي دوسش داره حرف زده وقراره طرف فرداپس فردا جواب آخررو بده.دلت ميخواد يا هيچي نگه يا اگه ميخوادکلام گهربارش روبگه هموني باشه که تو ميخوای......نه؟

با تشکرازشمايي که حوصله کردی وتاته اين قضيه رودرآوردی  ! نوبتي هم باشه، نوبت شماست که نظرت روبرام تايپ کني . به نظرت متن اين دفعه چه طوربود؟

J  /  K   ؟! J

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤

 

خيلي خسته ام خيلي.

الان حدود 1سال است که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلي کار مي کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي ميمونند. توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاري انجام نمي دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن و اگر بدونيم که تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام ميدن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي ميمونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهاي سرکوب هستند پس کلا مي مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو ! و تو هم که داري وبلاگ ميخوني.......

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤