نامه ای به ظالمانی دل شکن که خود دلسوخته عشق اند!

 

 

می خواهم آخرين باری باشد که به ياد تو قلم در دست می گيرم. می خواهم مثل گذشته يادت را تکرار نکنم. فراموشم کردی و فراموشت خواهم کرد. اين بار به يقين به اين جمله رسيدم.

عشق را با تو آموختم و حالا نفرت را نيز با تو خواهم آموخت. زمانی هرم نفسهايت به آتشم می کشاند وسعی داشتم حرمت چشمانت ودوست داشتنت را نگاه دارم اما وقتی غريبانه و بی تفاوت از کنارم گذشتی، وقتی نگاهم کردی مرا شناختی و وانمود کردی که انگار غريبه ای دارد از کنارت رد می شود، به جای عشق تخم نفرت را در وجودم پاشاندی و رفتی.

رشد نفرت به زمانی کوتاه نياز دارد و توبرايم کوتاهترش کردی. آخرين نصيحتم را پذيرايی ؟

حداقل حرمت دوست داشتن را برای عشق جديدت نگاه دار.

آرزوی سلامتی ات را نمی کنم چون ظلم هميشه پابرجاست و ظالم همواره پيروز.

سنگ بيشتراز تو احساس دارد بعضی می گويند اگر رويش بنويسي :  " دوستت دارم" نرم می شود. اما انگار اين حرفها برای تو شده مثل بلغور کلمات روزانه و عادی. مهم نيست. هر کسی راه خودرا می رود و ما نيز.هر چه خواهی کن فعلا بازی دست توست. آخرين سوال:

   برگ برنده را هم داری ؟ تک آس دل را ؟؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤