خالي ام ، بد جوري...مثل آدمي که رسيده به آخر خط و زده به سيم آخر. مثل يک طبل تو خالي ولي بي صدا و خاموش. شده ام ته مانده احساس يک بي معرفت که راه نظر دادن را هم بسته. شده ام مجموعه اي از حسهاي پيچيده و درهم. حالم بد نيست. اصلا خوشحالم! خيلي نه. يه کمي. شده ام قصه يک درد قديمي نه روي پيشاني بلکه دقيقا وسط دل صاحب مرده. شده ام بازيچه دست خدا و ابليس. شده ام مثل تشنه حتي عاشق سراب. مثل وصف ساده يک عيش مبهم. مثل درک نکردن گذر زمان...

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

يادش به خير

 

دارم به تو مي نويسم...به تو كه عزيزتريني...

 

دارم اميد عاطفتي از جناب دوست

كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

 

آن روزها ، آن روزهاي نه چندان دور..چه حالي داشتم..چه زندگي اي..وقتي همه عمرم با خدا بود. از صبح كه بلند مي شدم براي نماز صبح ، ذكرم يا علي بود. تو راه مدرسه و بعدا دانشگاه مدام زمزمه ميكردم همه اسامي خدا را. سرم به نشانه متانت پايين بود ، دلم به نشانه خاكي بودن ، نجيب بود و چشمم پاك پاك. حواسم به خودم بود چون مي دانستم خودشناسي اول معارف است. سرم با كلاس خودشناسي و اخلاق و تفسير گرم بود. عشقم هم بود شيخ مرتضي تهراني. شبها هم اذان نگفته مسجد بودم. خيلي وقتها نماز صبح خوانده ميامدم. هنرم روزه و اعتكاف بود. شبهاي محرم و احياء هم به هزار گناه نكرده اعتراف مي كردم و با آه و زاري تو سر خودم مي زدم.

 

اما چه شد؟ چه شد كه ذهنياتم تغيير كرد؟ روزگارم عوض شد. دلم هوايي شد. دلم خالي شد و بعد پر شد. پر شد از چيزهاي نديده و نشنيده. ترك شاهد و ساغر كردم به كمال. مسجد را به بهانه واهي به خودم حرام كردم. فكر كردم خيلي جلو رفتم. فكر كردم خيلي مي فهمم. نمي گم اشتباه محض كردم. ولي زياده روي كردم. حالا اين روزها غروب كه مي شه ، دلم مي گيره...

 

دلم هواي پاكي كرده. هوس سادگي. دلم يه كم شجاعت مي خواد كه دوباره فرياد بزنم. دوباره با همان صورت خيس همراه نسيم بروم. بروم جايي كه من و تو باشيم و بس. دلم مي خواد دوباره شبهاي جمعه بهت بگم: من لي غيرك. دلم مي خواست تنهايي ، خستگي ، آوارگي و بيچارگي ام را به رخت بكشم. دلم مي خواد ازت بپرسم با دلم چكار كردي؟ چرا مرا به خودم واگذار كردي؟ مگه من هر شب نگفتم يك لحظه و آن مرا به خودم وامگذار....

 

چيزي ندارم بگم ، غير از اينكه: ظلمت نفسي

 

 

 

 

اي سوخته سوخته سوختني! عشق آمدني بود نه آموختني...

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤

چگونه بسويت بيايم؟

ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد

چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟

ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم

آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم

و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی!

دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم.

کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با توداشته باشم.

ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم

سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی  ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم وببينم.

شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم

آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد..........................

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ دی ،۱۳۸٤

کامپيوتر زن است يا مرد؟

 

 

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد: کامپيوتر مذکر است يا مونث؟

 

کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند

- وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم

- با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند

- قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند

- همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد

 

کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند

- به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد

- کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد

- کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنند

- همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد

خدائيش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤

 

 

  همه ميگن دلي كه عاشقه ياور نداره

دل من چون تورو داره اينو     

                       باور نداره

از کليه عزيزانی که تاريخ دقيق روز ولنتاين رو می دونن تقاضا دارم يه تاريخچه کلی راجع به اين روز و ذکر دقيق تاريخش برم بفرستن. ! با تشکر .نيلوفر!

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤