نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

سکوت ابدی

سکوت ابدی ؟

به خاطرخاطره ات،خطربه جان خريده دل        سلام سبزِ ساده دل، سلام ای هم آب وگِل   (n )

دلم برات تنگ شده بودواين نامه روبرات نوشت اما اگه بادقت بخونيش ميفهمي همه ش برای تونيست، به خصوص آخراش: {}؛ ميدونم همين روزاعشق منم ازيادت ميره وبارفتنت گلای زردخونه هم جوونه ميزنن، حرفای قشنگ رودوست دارم مثل:  " بخوای نخوای دوسِت دارم ،عشق مني ، مال مني، رفيق دلمي، صبروقرارم تويي ودليلِ عاشق بودنم، تودفترِعاشقا اسم من وتوروکنارهم نوشتن،خداتوروواسه من آفريده،دلِ من جزبادلِ توبادلي جورنميشه،توبهتريني،قشنگتريني،تنهام نذارکه بعدِتوهيچ چيزی دوست داشتني نيست، تنهاعاشقت منم، هيچ کس اندازه من دوسِت نداره، تيرعشقت فقط خورده وسط قلب عاشقِ من،تاابدباهاتم پس باهام باش،ديوونه تم وتنهااميدمني،اگه ستاره شي هرجاباشي توروپيداميکنم،تودلم هميشه جاته، هميشه دلم باهاته، اسيرتم وتا بينهايت عاشقتم وبرای عشقِ توهنوزفقط منم که لايقم.............. "

ميبيني؟ چقدراين زبون بازيها به دل ميشينه وقشنگه؟اما هميشه بايد واقع بين بودووفاداربه کسي که بهش دل ميبندی. اگه تونستي کسي روپيداکني به معنای واقعي کلمه "عاشق" صدای تمامِ صداهایِ خسته باش و ودلِ دلها یِ شکسته، بهش سلامِ شقايقها یِ عاشقِ   دلسوخته، دلهای بي تابِ زيرِ نورِمهتاب ، چشمهايي که    مدتهاست رنگ خوابِ شب روفراموش کردن،روبرسون، ازحال وروزِ عاشقهايي که ديگه نفس ندارن، از چشمهايي که هنوزلبِ جاده به انتظار نشستن،ازپرنده هایِ اسيرِ تویقفس، ازغنچه ی نشکفته ی پرپرِ قلبِ دلدار، براش بگو تا قدرِ خودشو بيشتربدونه.............

مي خوای ازخودم ودلم بگم؟بگم دلِ چندنفرپيشم گيره؟ ميدوني داشتنِ دلم چقدرگرونه.ميخوای ازتو بگم؟بگم دلِ سربه راهم روآسون به توباختم؟

بگم که انگشت به دهن ميموني، بگم چه جورم وچقدر ديوونه

اگه بخوام 2سوته عاشق ميشي، 2سوته عاشق ميشي بي بهونه؛

آهای ،توکه اسم خودت روگذاشتي عاشق:

تو ميخوای مرمرِقلبت آب شه باگرمایِ عشقم            دلت ازسنگه عزيزم، سنگي که صبور نميشه

عاشقي راهي داره چاهي داره درسي داره مشقي داره شبهای پراشکي داره

دل بيمار مي خواد دلبرودلدار مي خواديه خوابِ بيدار مي خواديه قلبِ تبدارمي خواد(n )

برو اول ببين ميتوني مثل آدمهای عاشق زندگي کني بعداسم خودتوبذار:عاشق، بروببين ميتوني هم ديوونه باشي هم عاشق، بعدبخواه که صدات کنن: ديوونه ی عاشق وبعد اظهار تنهايي کن، ظاهروباطنت رويکي کن تا همه بتونن خودِ واقعيت روببينن ووقتي باهات روبرو ميشن مدام اين جمله رو باخودشون تکرار نکنن که: اين بود اوني که اون حرفها رو ميزد؟

ميخوای تا اون روزی که نبضم مبزنه ترانه ساز باشم وبرات ازاين صداقفس بسازم وبگم تويي آهنگ وسازم، ملودیِ موزونِ آهنگم وتنهانُتِ گيتارِدل......؟پس حداقل تويه کاری بکن، يه حرفي، ندايي....!گفتی محورنوشته هات شدم وخواستي بدوني راجع به خودت چه جوريم،توهم محورِنوشته هاوشعرهام شدی .هردرعاشقيم اما نه به نگاه يا دادنِ جزوه، دلهامون بانوشته هامون به هم مربوط شد، عاشقِهم شديم بدونِ اينکه همديگه رو ديده باشيم وبه خاطرِ همين عشقِ عجيب بارها سرزنش شديم که: مگه ميشه نديده هم عاشق شد؟چقدر ديوونه ای!

مهربانم، هنوزفارغ ازخيالت نيستم،هنوزنگاهت آبم ميکندوطلسمِ آرزوهايم است

هروقت تنها ميشوم، دل سوی توپر ميکشد                دستم به فرمانِ دلم، خطي به دفترميکشد

گاهي خيالت، خلوتِ دل راپرازغم مي کند                گاهي هم از شوقِ تودل، شهدوشکرسرميکشد (n )

{پرنده موهومي هستيم که درعدم پرواز مي کنيم، ماچه هستيم؟ هيچ، تنهاوتنهاپرواز؛ من پروازميکنم امانميدانم به کجا، من ميروم که اينجانباشم،اماهرگاه که مردم چشمم رامي گشايم ميبينم طلوع امروزهمانجايي هستم که ديروزبودم.

اززبوني پوچي بيهودگي بودن قربان شدن قربان کردنازگردونه گردی که انتهاندارد، ازاين هستي بيزار ميشوم......................................

من اسيرترين نااميدهستي، زنداني ترين روح شوريده، گُرگرفته ودلگيرترين دلسوخته وبيتِ بهترين عطش شعله ورخاکم. لبهايم دوخته است، تنم هُرم آتش است ومي سوزم درتمنای بازواني هستم که مرادرخودبفشارد، مراهيچ کندودرمن حلول، هرم آتشش هرم آتشم رافرونشاند، پنجه دربن ستونم افکنده آرام آرام درستونهايم پيچيده، پيچک تنم شودومرادرخودگم کند؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

چگونه حال خودراوصف کنم؟ باکدام کلمه؟ کدام عبارت؟ کدام زبان؟ کدام تصوير تصورم رانقش خواهدکرد؟ آيا کسي هست که یک انسان زنده رادرصحرای عدم تصوير کند؟

آياکسي هست که دراين نامردميها ياريم کند؟ " هَل مِن ناصِرٍ يَنصُرُني ؟ "

سکوت، سکوتي ابدی درپيش است.......................................................................}.

چون بانگاهِ پرگله مارانشان کني                      حيران شويم کزچه توباماچنان کني

ماراکهدل يکي ست چه هاميشودکه تو          گهگاه خم برابرویِ همچون کمان کني

ای شوخ وشنگ، همدلِ ديروزوروزِبعد           ازدستِ مامباددمي دل گران کني       

چون عهدِدوستي به گزاف وبهانه نيست         حيف است اين قَدَر گله ازدوستان کني ( n )

ازاين به بعدسروده هام رو با علامتِ( n ) متمايز ميکنم.نوشتن روکه همه بلدن!!!!!

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

خاطره هرجاکه ميری به يادمن باش....

سراغ خاطرات پدربزرگها که ميروی انکار عطری روح بخش وجودت رافرامي گيرد، پای سخنانشان که مي نشيني، تجسم لحظه لحظه خاطراتشان برايت آسان مي شود:استکان کمرباريک، مجری ورفعي وجام وآبگير، فنجان لب طلايي وکوزه گلي وترمه وحريرو سفره قلمکارش، اسب واستروميش وکاه، سبزه ودشت وکوچه باغ، حتي اين نزديکيهاتلويزيون مبلي، راديوی قديمي واتوموبيل انگليسي اش، همه وهمه با نفسهايش اعجاب انگيز اجين است ومن سکوت راترجيح ميدهم.ميخواهم بدانم آياامروزمن به اندازه ديروزاواحساساتم بُرخورده است؟ دردلم به صفايي که ازآن ياد ميکندغبطه مي خورم.ووسايل روی ميز کارم، کوچه وخيابان وشهربه آن گاری وگيوه وگلدان رشک ميبرندساعت وکامپيوتروضبط صوت وخودنويس وادکلن وحتي دوربين عکاسيم، شايددلشان مي خواست راهي به ادبيات عشق واميد وخاطره پيدا کنند. اما عصرچرخ دنده وحرکت مجالي برای ويراستاری وديدآن احساسات نمي گذاردوعشق 2000هنوزباواژه های دوره شمع شال و مکتب وقاصددرقلبهای چرخ دنده ای با قدرت نفوذ ميکند.

درخاطره ها چه سبز ميبينمت، ريزپردازنده شعرم دچاراختلالي گشته است، گه گاهي که دلم ميل تغزل دارد....بيا بازهم من وتو باهم يکي بشيم وهرچي تودلامون هست، خالي کنيم:                                 

اين روزهاکاش هرروزيااولِ آشنايي بودياآخرِدشمني، آن وقت ياآنقدرتحمل بودکه بسازی ياآنقدرنفرت که بسوزی ودم نزني؛                                                                 

اين روزهاکاش هرساعت ياخواب بودياسنگ، آنوقت يانميديدی که چگونه ات ميکوبند ويامي کوبيدی ومي ديدی؛                                                                             

اين روزهاکاش هردقيقه يامست بودی ياخمار، آنوقتياعبوردقيقه رانمي فهميدی ياآنقدردرفکرعبوردقايق بودی کهلحظه لحظه راميشناختي؛                                                    

اين روزهاکاش روزراميشدشب کردوشب راروز، اين يکيرانميدانم چرا،فقط نازنينم:               

 هرچه زني ، بزن ، مزن،  طعنه به روزگارِمن................                                  

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳

عشق من

نغمه ای ديگر برای توکه عاشقترينی، وتنها عاشقِ دلخسته................

عزيزجفاکار:

به بطليموس سوگندکه نيروی عشقت کسروجودم رامعکوس نموده وبه فرض من آتش زده.انگارعمر من تابع وفای توست، قامت رعنايم ازهجرت منحنی شده وتيرعشقت همچون برداری که موازی آرزوهايم تغييرمکان داده باشد، شلجمی قلبم راناقص ساخته؛ شبهای فراق که باحرکت تناوبی تکرارمي شوندچنان نحيفم ساخته که وقتی درآينه به مزدوج خويش مي نگرم خيال ميکنم که اززيرراديکال بيرون آمده ام!

آه عشق من، دردايره عشقت اسيرم ومرکزی نمي يابم که آن فارغ ازخيال تومعادلهٌ N مجهولي زندگيم   راحل کنم......

اولش فيثاغورس رابه خواب ديدم که ازوجودسرگشته ام مشتق ميگرفت، خداخداميکردم که ريشه ای نيابدتاهميشه سيرصعودی به سوی توپيدا کنم.ناگهان خيال کردم که تابع نيستم وچون اين سخن باوی درميان نهادم، فرجه لبهايش ازهم به مسطحه ْ90به خنده ای جنون آميز گشوده گشت وگفت: ای حيران وادی سينوس عشق، مگرنداني  که پرانتزوجودت بستگي مستقيم به تغييردل معشوق دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وحداين عبارت دراين دنيا مبهم ودرآن دنياميتواندباهوپيتال معرفت به جواب  oo± برسد......................

جواب:

n باربه نام وبي نام، به لحن وبه اشاره، به طعنه وترانه، خواندمت که بيايي وبرای پايان اثبات قضيه عشق،  مثلث متساویالاضلاع لبخند، علاقه، ييوندرابکشی.اماتوگويي ازاين مي ترسيدی که ثابت کنم اين مثلث متساویاساقين است وبالبخندی طلب ييوندکنم. اما نه، درست است که چون عشق تو به من از عشق توبه عشق کمترواز عشق ما به مهربيشتراست، اماسرانجام عشق ومهررايکي خواهم کردوعشق توبه من هم به وصال ختم ميشودواين زمينه ساز بنای خانه ای از بهار وکنجي راستگردازخورشيدخواهدشدکه درآن انتگرال سطح محصوربين من وتوازلبخندتاعشق صفرشودواين درصورتي است که توهم با سرعت تندشونده ای به من نزديک شوی تا طنين وگرمای کلام متداخلمان سازنده ترازهرترنمي شودوهيچ چيزنتواند آن رابشکند..

ای عزيز، دنباله زندگي من وتو به هم پيوند خورده است ودنباله مشترکي ازصفا ساخته که همگرابه عشق است ولي در آخرهرچندهم بگذردبه صفرنخواهد رسيد.چون ماازآغازتاانجام بي يايانِ آن را باهم مي سازيم وهرکس بعدازماآن رازيباادامه مي دهد.

يس بيا تاتعريف[1]الگويمان رابايک سورعمومي شروع کنيم :

به ازای هرچشم برهم زدني وهرنفس کشيدني، يک بينهايت به محبت اضافه شودوصدبينهايت ازکينه کم گرددوهمواره راهي وجودداشته باشدتا هرعضوی از اجتماع بزرگ زيباخواهان رابازيباييهای بي نظير اين واکنش گرمازای مهرانگيز، آشناکنيم .يس بيا که گفته اند:

اين قافله عمرعجب مي گذرد                          درياب دمي که باطرب مي گذرد.......

 

 



[1] 1)

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳