نامه ای به ظالمانی دل شکن که خود دلسوخته عشق اند!

 

 

می خواهم آخرين باری باشد که به ياد تو قلم در دست می گيرم. می خواهم مثل گذشته يادت را تکرار نکنم. فراموشم کردی و فراموشت خواهم کرد. اين بار به يقين به اين جمله رسيدم.

عشق را با تو آموختم و حالا نفرت را نيز با تو خواهم آموخت. زمانی هرم نفسهايت به آتشم می کشاند وسعی داشتم حرمت چشمانت ودوست داشتنت را نگاه دارم اما وقتی غريبانه و بی تفاوت از کنارم گذشتی، وقتی نگاهم کردی مرا شناختی و وانمود کردی که انگار غريبه ای دارد از کنارت رد می شود، به جای عشق تخم نفرت را در وجودم پاشاندی و رفتی.

رشد نفرت به زمانی کوتاه نياز دارد و توبرايم کوتاهترش کردی. آخرين نصيحتم را پذيرايی ؟

حداقل حرمت دوست داشتن را برای عشق جديدت نگاه دار.

آرزوی سلامتی ات را نمی کنم چون ظلم هميشه پابرجاست و ظالم همواره پيروز.

سنگ بيشتراز تو احساس دارد بعضی می گويند اگر رويش بنويسي :  " دوستت دارم" نرم می شود. اما انگار اين حرفها برای تو شده مثل بلغور کلمات روزانه و عادی. مهم نيست. هر کسی راه خودرا می رود و ما نيز.هر چه خواهی کن فعلا بازی دست توست. آخرين سوال:

   برگ برنده را هم داری ؟ تک آس دل را ؟؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

دلت واسه قلمم تنگ شده بود يا خودم؟

 

از روزيکه جادوی نگاهت راازمن گرفتی قلم سحرآميزم بادستانم بازی نميکند. توان نوشتن حرف دل را به صفحه ندارد. انگار او هم ميداند عشق بر هر چه اثر کند انعطاف پذيرتر ميشود پس چرا تو؟؟؟؟؟؟؟

هنوز فراقت را باور نکردم ، چشماني که هيچ گاه به من خيره نماند فراموش نکردم. يادت هنوز هم با من است وازغمم نمی کاهد.

  گرم ياد آوری يا نه من از يادت نمی کاهم. تو را من چشم درراهم!

سراسر اين وبلاگ پرشده ازالتهاب يک عشق. گاهی به اوج محبت می رسدومرا به سرودن ترانه ای عاشقانه وا می دارد و گاهی به حضيض ذلت و نفرت که محنت سخن گفتن از بی وفايي يار رابرچون منی هموار ميسازد.

گاه از ناز می نويسم وزمانی از نياز. گاه از کبوتران عاشق وزمانی هم ازسلطان قلبت شقايق.

اما بي تو چيزی برای نوشتن ندارم. سرودن به چه کارم مي آيد وقتی مرجع کلامم هيچ کس باشد؟! چطور از حرارت عشق بگويم وقتی در وجودم خاموشش کردند؟ می گويند

کمترين فاصله از دشمنی تا دوستی يک لبخند است و از جدائی تا پيوند يک قدم ، از نفرت تا علاقه يک محبت و از عداوت تا صميميت يک گذشت ؛ ولی کمترين فاصله عشق ما از آغاز تا پايان چه نام داشت؟ آنقدر کوتاه بود که اجازه انتخاب نام نمی دهد.

چرا سيب عشقمان هدف هزاران تير شد؟ يا بهتر بگويم چرا خود عشقمان را بر سر دار کرديم؟

اگر يک بار ديگر فرصت زندگی می يافتم هيچ وقت ديدار چشمانم رابرايت ميسرنمی ساختم تاباکلامت جانم را به آتش بکشی.دنيا دار مکافات است وتو که خودزخم خورده هجرعشق بودی زخم فراق را بر دلی ديگر نشاندی. زمانی شاه پری قصه هايت _ که هنوز تاثير عشقش در کلامت موج می زند و يادش در خاطرات ابدي ات جامانده_ دلت را سوزاند وحالا تو دل بقيه را ميسوزانی.

مهم نيست ، اصلا مهم نيست.

کسی جرمی نکرده گر به ما اين روزها عشقی نمی ورزه.

حکايت دل من و تو مثنوی هفتاد من کاغذ نبود. در يک جمله خلاصه شدو آن جمله هم معنايش رابرايمان از دست داد. روز اول " دوستت دارم " برايت مهر  " باطل شد " بر ديگر دلها بودوحالا شده عادت روزمره که ترکش موجب مرض است. روز اول دلت رالرزاند و حالا.....

" بار خدايا از عشق امروزمان برای فردايمان چيزی کنار بگذار؛ به اندازه يک ياد از روزگار عاشقيمان ، به اندازه يک لبخند، يک نگاه ، يک خاطره، يک مشت عاطفه،

 تا آن هنگام که کوس جدايي را زديم، آن هنگام که عشقمان رو به زوال گراييد ، آن هنگام که گرمای محبت ازدستان به هم گره خورده مان و عطش عشق از فلب عاشقمان رخت بر بست، آن هنگام که آخرين برگ هم تاب مقاومت از کف داد و بي صبرانه افتاد، آن زمان که محبت جايش را به نفرت داد وخنجری برای تهديد زندگيمان شد، وآن زمان که شعله وجودمان به خاموشی گراييد ،

 آن را به ياد آوريم و به هم هديه دهيم تا دوباره بشکفد غنچه زيبای عشقمان.    آمين "

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از فكر كردن براي نوشتن خوشم نمي آيد. دوست دارم هر آنچه در دلم است بر زبانم بيايد.

امروز خالي ام. خالي و پوچ. تن به يكنواختي زندگي داده ام. امروز خاكسترم. خاكستري خاموش. آمده ام فقط پنجره جمعه را ببندم. آمده ام تا به خودم اميد دهم همچنان منتظر اولين ها هستم. آمده ام تا بدانم هستم ، حتي اگر ناچيزترين. آمده ام تا تغيير دهم حالم را.............................................

ديشب تو قرآن خواندم: "خداوند حال هيچ قومي را تغيير نخواهد داد ، مگر اينكه آن قوم ابتدا حال خود را تغيير دهد."  

 

 

پنجره بازه به بارون ، من ولي دلم گرفته

 

غروب جمعه مثل هميشه غم آلود و دل انگيز بود. هواي گرفته و نم نم بارون و يه پنجره كوچك باز دست به دست هم داده بودند تا غروب را كامل كنند. مرا با انديشه هايم به كنار ساحل جايي كه موجها فراز و نشيبهاي زندگي را به رخت مي كشند برد. وقتي فكرم به نهايت رسيد و از همه چيز بريدم ، به تو رو آوردم. خدايا! من شك ندارم كه صدايم را مي شنوي. پس اينبار با تو مي گويم:

 

اينك اين منم!

اين منم ، حالا رو به روي تو!

كوچك

خوار

خسته و حقير

نه عذري دارم ، نه بهانه

نه پناهي

نه توضيح و نه توجيه

نمي توانم بگويم: نكردم

چطور انكار كنم؟

چه فايده اي به حالم دارد انكار؟

اشتباه خلقتت اين بود که در ذهنها فقط توبه شب قدر را نهادی

وبرای رعايت قانون ترس از پليس را

اما من ميگويم هميشه به جز دوفرشته

همه شاهد بودند ، همه اعضاء و اندامها

شاهدان هر چه كرده ام

مي دانم ، با تمام وجود مي دانم

بي هيچ ترديدي

كه تو از چيزهاي بزرگ از من سوال خواهي كرد

از اموري بزرگ نه از ناچيزها

تو قاضي عدلي كه ستم نمي كند

و همين عدل تو ، درست همين عدل توست

كه مرا گرفتار خواهد كرد

 

وقت دارايي فقيرم

چه رسد به حالا كه وا قعا فقيرم!

وقت دانايي ، نادانم

چه رسد به حالا كه واقعا نادانم!

سرعت تبديل تدبيرها و تقديرهاي تو

نمي گذارد بندگان عاقل

در دوره بخششها ، مغرور شوند

يا در دوره گرفتاري ها، مايوس

من همان كارهايي را مي كنم كه از مثل مني بر مي آيد

و تو همان كاري را مي كني

كه از بزرگواران بر مي ايد

خيلي پيش از آنكه كوچكي و ناتواني من معلوم شود

تو در اوصاف خود گفتي

كه لطف داري و مهرباني

حالا كوچكي من آشكار شده

پس كجايند آن اوصاف لطف و مهرباني؟

آيا سراغ من نمي آيند؟  

 

 

کي حرفا مو گوش مي کنه ؟ حرف من خسته گنگ

 

بي تو چه نيازي به نوشتن؟ بي تو چه نيازي به زندگي؟ بي تو از كدامين قصه مبهم زندگي بگويم يا كدامين شب دلهره را به تصوير بكشم؟ بي تو نقش رخت را در کدامين آينه تمام قد بيابم؟ بي تو زيستن را در آغوش مهر کي تجربه کنم؟

اما نه! ديگر نمي خواهم با تو ، از تو بگويم. بس نيست؟

- بقول شريعتي " خدايا چگونه زيستن را به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت."  

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

 

 

خالي ام ، بد جوري...مثل آدمي که رسيده به آخر خط و زده به سيم آخر. مثل يک طبل تو خالي ولي بي صدا و خاموش. شده ام ته مانده احساس يک بي معرفت که راه نظر دادن را هم بسته. شده ام مجموعه اي از حسهاي پيچيده و درهم. حالم بد نيست. اصلا خوشحالم! خيلي نه. يه کمي. شده ام قصه يک درد قديمي نه روي پيشاني بلکه دقيقا وسط دل صاحب مرده. شده ام بازيچه دست خدا و ابليس. شده ام مثل تشنه حتي عاشق سراب. مثل وصف ساده يک عيش مبهم. مثل درک نکردن گذر زمان...

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

يادش به خير

 

دارم به تو مي نويسم...به تو كه عزيزتريني...

 

دارم اميد عاطفتي از جناب دوست

كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

 

آن روزها ، آن روزهاي نه چندان دور..چه حالي داشتم..چه زندگي اي..وقتي همه عمرم با خدا بود. از صبح كه بلند مي شدم براي نماز صبح ، ذكرم يا علي بود. تو راه مدرسه و بعدا دانشگاه مدام زمزمه ميكردم همه اسامي خدا را. سرم به نشانه متانت پايين بود ، دلم به نشانه خاكي بودن ، نجيب بود و چشمم پاك پاك. حواسم به خودم بود چون مي دانستم خودشناسي اول معارف است. سرم با كلاس خودشناسي و اخلاق و تفسير گرم بود. عشقم هم بود شيخ مرتضي تهراني. شبها هم اذان نگفته مسجد بودم. خيلي وقتها نماز صبح خوانده ميامدم. هنرم روزه و اعتكاف بود. شبهاي محرم و احياء هم به هزار گناه نكرده اعتراف مي كردم و با آه و زاري تو سر خودم مي زدم.

 

اما چه شد؟ چه شد كه ذهنياتم تغيير كرد؟ روزگارم عوض شد. دلم هوايي شد. دلم خالي شد و بعد پر شد. پر شد از چيزهاي نديده و نشنيده. ترك شاهد و ساغر كردم به كمال. مسجد را به بهانه واهي به خودم حرام كردم. فكر كردم خيلي جلو رفتم. فكر كردم خيلي مي فهمم. نمي گم اشتباه محض كردم. ولي زياده روي كردم. حالا اين روزها غروب كه مي شه ، دلم مي گيره...

 

دلم هواي پاكي كرده. هوس سادگي. دلم يه كم شجاعت مي خواد كه دوباره فرياد بزنم. دوباره با همان صورت خيس همراه نسيم بروم. بروم جايي كه من و تو باشيم و بس. دلم مي خواد دوباره شبهاي جمعه بهت بگم: من لي غيرك. دلم مي خواست تنهايي ، خستگي ، آوارگي و بيچارگي ام را به رخت بكشم. دلم مي خواد ازت بپرسم با دلم چكار كردي؟ چرا مرا به خودم واگذار كردي؟ مگه من هر شب نگفتم يك لحظه و آن مرا به خودم وامگذار....

 

چيزي ندارم بگم ، غير از اينكه: ظلمت نفسي

 

 

 

 

اي سوخته سوخته سوختني! عشق آمدني بود نه آموختني...

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤

چگونه بسويت بيايم؟

ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد

چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟

ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم

آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم

و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی!

دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم.

کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با توداشته باشم.

ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم

سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی  ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم وببينم.

شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم

آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد..........................

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ دی ،۱۳۸٤

کامپيوتر زن است يا مرد؟

 

 

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد: کامپيوتر مذکر است يا مونث؟

 

کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند

- وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم

- با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند

- قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند

- همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد

 

کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند

- به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد

- کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد

- کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنند

- همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد

خدائيش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤

 

 

  همه ميگن دلي كه عاشقه ياور نداره

دل من چون تورو داره اينو     

                       باور نداره

از کليه عزيزانی که تاريخ دقيق روز ولنتاين رو می دونن تقاضا دارم يه تاريخچه کلی راجع به اين روز و ذکر دقيق تاريخش برم بفرستن. ! با تشکر .نيلوفر!

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤

قصه من و برادر جان

 

 

 

سلام

نمي دانم داستان برادر جان را شنيده ايد يا نه؟ تقريبا مثل خودمه يا شايد دقيقا من هم يک برادر جان باشم. امشب دلم گرفته براي خودم. ولي اينرا براي شما مي نويسم. براي شما که سوال کرديد. ازم نخواه بيشتر توضيح دهم. خواهش مي کنم. امشب مرا بحال خودم واگذار...از من نخواه ناگفته ها را بگويم...بقول آقا ابراهيم: حرفهايي هست براي نگفتن...بگذار ناگفته ها در سينه من و تو بماند...

 

 

Well Brother John went down to the garden

On a long hot summer's day,

يک روز گرم تابستان برادر جان وارد باغ شد

 

To watch that girl, he would hide in the shadows

و براي ديدن دخترک در سايه اي پنهان شد

 

 

As she worked the time away.

دخترک همچنان که اين پا و آن پا مي کرد

 

With her long block hair and her eyes of fire,

با گيسوان سياه بلند و چشمان آتشينش

 

And the body to drive men crezy,

و اندامي که مردان را به جنون مي افکند

 

It was on that day there eould be a chenge

In the world of Brother John.

از همان روز بود که زندگي برادر جان دگرگون شد.

 

She felt his eyes and she walked up beside him

دخترک متوجه پاييدنش شد و وبه سوي او رفت

 

And she took him by her hand.

و دستان او را در دست گرفت

 

She said "brother John, it's so hard to be holy,

گفت: برادر جان پاکدامني مشکل است

 

Would you like to be a man?

نمي خواهي مثل يک مرد باشي؟

 

I will meet you tonight at the monastery wall,

امشب تو را پشت ديوار صومعه خواهم ديد

 

if you're there we will find out together,"

اگر آنجا بيايي تو را خواهم يافت

 

And the Devil said, "There's a place in Hell,

For the soul of Brother John;"

و شيطان گفت: جايي در جهنم براي روح برادر جان مقرر شده.

 

Hallelujah! Temptation is here,

اين همان اغواگري است

 

It's not a dream any more,

ديگر خواب و خيال نيست

 

Hallelujah! It's finally here...

بالاخره اتفاق افتاد

 

I've been waiting, I'm waiting , I'm waiting. . .

در انتظار آن لحظه بودم

 

Well Brother John lay tossing and turning

In his bed in the heat of the night.

برادر جان در آن شب پر حرارت در بسترش غلت مي زد

 

He heard his name and he went through the window

شنيد صدايش مي زنند و به سوي پنجره رفت

 

There she was in the clear moonlight.

آنجا در نور مهتاب دخترک ايستاده بود

 

On the sine of the flash are too much to deny,

از زير بار گناه شهوت نمي توان شانه خالي کرد

 

He was lost to her body forever,

او خود را به اندام دخترک فروخته بود

 

And the devil laughed and the angels cried

شيطان خنده سر داد و فرشتگان زاري کردند

 

For the soul of Brother John.

براي روح برادر جان

 

Hallelujah! Temptation is here,

It's not a dream any more,

Hallelujah! It's finally here...

I've been waiting, I'm waiting , I'm waiting. . .

Temptation is here... for Brother John...

Temptation is here... for Brother John...

 

اين شعر را از آلبوم توان ده(The Power Of Ten) كريس دي برگ(Chris De Burgh)انتخاب کردم. اين موزيک را گوش دهيد...پشيمان نمي شويد.....

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤

بازم نصيحت!

 

منتظر باش اما معطل نشو

   تحمل کن اما توقف نکن

     قاطع باش اما لجباز نباش

       صريح باش اما گستاخ نباش

         بگو آره اما نگو حتماً

              بگو نه ولي نگو ابداً

 

                               اينجوری تو هيچ کاری نمی مونی!

 

 

  
نویسنده : soltane ghalbet ; ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤

← صفحه بعد